تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی فریاد قلم - نقدی بر فیلم فریاد مورچگان محسن مخملباف
خلاصه داستان :
    زن وشوهرجوانی هر یك به انگیزه ای به سرزمین هندوستان سفرمی كنند.
    زن برای ایمانی جدید واتصال به آینده ای روشن ومرد برای پایان دادن به تردیدهای خویش به همراه زن به سرزمین ادیان، هندوستان سفرمی كنند و...
    الف-ب-پ
    كسی چه می داند، شاید باید در انتظار بیش از اینها نیز برای محسن عزیزمان باشیم. اما اجازه دهید قبل از آنكه انگشت اتهام تك سو نگری و پیشداوری در نقد را به ما اشاره كنند حتی یك جمله هم درباره مخملباف نگویم اینكه چه بوده و چه شده است.یك راست برویم سر وقت اثر هرچند بررسی اثر و متن بدون لحاظ مولف چندان عاقلانه نباشد اما برای رعایت حال دل دوستان می گویم سلمنا اما اثر، خود داستانی دیگر است فرزندی تولد یافته بی وجود پدر.
    فیلم سینمایی مقروض و بدهكار فریاد مورچگان به سینمای مستند، تجربه ای نه چندان تكراری از خالقی معترض.
    حتی اگر از اعتراض سینمای مستند در سوء استفاده از آن صرف نظر نمایم لاجرم فیلم به لحاظ تعقیبات دراماتیك و سیر داستانی هم كم مایه می نماید گذشته از آنكه فیلمساز گاهی برای آنكه حتی خود، فیلمش را با مستند اشتباه نگیرد در میان تصویر شروع به خواندن نریشن می كند.
    بگذارید چشمانمان را بر استفاده از نمادهای بسیاری كه در متن به كار رفته ببندیم.
    هر چند كدامین سینما گر آشنا به الف بای سینما نمی داند كه نمادها وقتی از حد معمول فراتر رود نه تنها ارتباط مخاطب را با محتوی و معنای درام قطع می كند كه حتی متن را نیز تبدیل به پنداره ای از ترشحات ذهنی فردی می كند.
    و كمترین تخریب آن جدا كردن رسالت سینما از نوع رسانه ای به مجموعه ای از نگاتیوهای شخصی كارگردان است.
    چون كودكی نقاش كه فقط مادرش می داند چه كشیده است.
    در اولین سكانس فیلم زنی، نشسته در میان ریل قطار در حالی كه روی چشمانش را با دستكشی پوشانده است همراه با شوهر یا دوست پسرش (هر چند دیگر برای مخملباف فرقی نمی كند) مرد چتر به دست و دست بر چشم، چون فیگورهای اسطوره ای ایستاده، وكودكانی كه سایه های این اسطوره ها را سنگ چین.بلكه حك برزمین می كنند.
    قصد روایت فیلم را نداشتم اما به ذهنم رسید كهنه اندیشه و اشكال فلسفی فیلم را كه امروز حتی از دستور مشق طلاب مبتدی حوزه های علمیه هم خارج شده است چقدر برای مخملباف جالب و گفتنی است كه آنچنان اسطوره ای قهرمانانش را روایت می كند و حتی برای آشنایی مخاطب با اندیشه اش لوكیشن آرایی می كند كه تو گویی شكسپیر دیگری متولد گشته و از بودن و نبودن دیگری سخن می گوید.
    اما فریاد مورچگان چه می گوید؟
    قهرمانی گمگشته و بی هویت، رها شده در سرزمین تردیدها و فراری از یقین ها، این بار در متنی سینمایی معترض اشكالی دیگر است.
    اشكالی شروع شده در سیاست و پایان یافته در خالقیت خدا چنان كه از سكانس های ابتدایی فیلم هویداست.
    ریل خلقت عالم آغاز شده از نا كجا آباد و امتداد یافته در آنجا كه نمی دانیم.
    و زوجی به عنوان نمایندهی بشریت منتظر، نه برای رسیدن فیزیكی به نقطه ای بلكه منتظر قطار سرنوشت خویش كه از زبان بچه ها(سنبلهای پاكی و صداقت)مطلع می شوند هیچ وقت نخواهد آمد.
    حداقل از زمانی كه بچه ها یعنی انسان تولد یافته هیچ قطاری از اینجا عبور نكرده است.
    اما انسان فریاد مورچگان فریاد كشان چه در حالت انتظار و چه در انتهای فیلم كه فریادش حتی از صوت انسانی ارتقاء یافته و طبیعت را نیز با خود هم آوا نموده است. (اولین و آخرین پلان فیلم صدای شیپور و رعد و برق) و هزاران فریاد دیگر از نریشن های متن گرفته تا اعتراضهای مرد در قالبهای شراب و زنا و فحش و... همه و همه تو گویی اعتراضی بر ساختار سیاسی حكومتها كه این بار ارتقا یافته به نوع حكومت خداوند است.
    مخملباف رسیدن و وصال دوخط ریل(یعنی زن ومرد)را به ساحل آرامش هستی و استقرار در نقطه وصل فیزیكی ومتافیزیكی و یافتن گمگشته خود را در ابتدایی ترین سكانس فیلم لحظه ای بعد از برداشتن دستان مرد از جلوی دیدگانش توهمی بیش نمی بیند، چنانكه بعد از كامل شدن فكوس چشمان مرد دو خط قطار كما فی السابق از یكدیگر فاصله می گیرند و این چنین نه دلیلی برای وصل انسان به آرامش می یابد و نه حتی می تواند دلیلی برای وصل مرد و زن و تولد كودكی زاییده از این وصل فیزیكی بیابد.
    اولین سكانس فریاد مورچگان تابلویی است ازتمام آنچه مخملباف می خواهد بیان كند. آنجا كه زنی در پناه جنس مرد در میان ریل سرنوشت خویش نشسته است با چشمانی پوشیده شده از باورهای خویش وكودكانی در حال اسطوره سازی، در انتظار قطاری كه از تولد انسان تا به حال نیامده است.گاه به گذشته می نگرد وگاه به آینده اما حتی در لانگ شات دوربین هم انسان از موضوع دوربین خارج نمی شود. هر چند قطار آرزوها هیچ گاه نمی آید و این تنها در توهم آنان است كه بدان دل بسته اند.
    [ بچه ها: از وقتی ما به دنیا آمدیم قطاری از این جا نیامده
    مرد:پس این صدای چیست؟
    بچه ها:صدای باده كه می وزه مردم فكر می كنند قطاراست.]
    اما تقابل افكار در فریاد مورچگان خود مسئله ای جدی و بحث برانگیز است. هر چند حقیرمعتقدم كه مخملباف در روایت اندیشه های بنیادین راجع به خدا و فلسفه زندگی رایج در سرزمین هندوستان نیز امانت دار خوبی نبوده است لكن در عجبیم كه آنچه خود داشت چرا ز بیگانه تمنا می كرد.
    اولین دیدگاه، دیدگاه خبرنگار هندی است كه وقتی نگاه فیزیكی خودرا برای تعریف مرد كامل بیان می كند به تفسیر معجزه نیز می پردازد چنانكه معجزه را صرف الوجود وتحقق مادی هر چیزی می داند. وجود فیزیكی زن، زیبای او و حتی مشاجره آنان را در كشور ضد خشونت معجزه می داند وكمال را در تحقق یافتن كامل ارگانیك هر موجود می داند و البته چنین استدلالی از منظر كاراكتر مرد فیلم آن قدر بی اهمیت است كه پاسخش را با چرت زدن های خود می دهد و نا گفته پیداست كه با چنین مبنایی نه تنها گزارهای از نقص و شر وجود ندارد بلكه عالم را درتمامی گونه هایش كامل می یابد و البته معجزه ای از جانب خداوند شاید.
    در این فرهنگ لاجرم جایی برای عذاب و جهنم، عقوبت ومحاسبه نخواهد بود وانسان، بی تكلیف و رها شده از هر نقصی هرچه كند چنان كرده است كه كمال در آن است.وحتی اینكه تمامی لكوموتیورانان هند وقتی بدان نقطه كه سای بابا نشسته است قطار را متوقف كنند تا زندگی پیرمرد حفظ شود خودمی تواند به نوعی معجزه ای از نگاه این اعتقاد باشد. اما این گونه استدلال نه تنها درنگاه كاراكتر مرد پذیرفته شده نیست بلكه حتی او برای رهانیدن و آزادی پیرمرد دست به اقدام می زند.درتحلیل چنین عملی ازجانب كاراكتر مرد باید گفت انفعال در خصوص تحلیل عالم نه تنها در نگاه او پذیرفته شده نیست بلكه تولید نوعی زندان و رنج دیگری می كند. چنانكه در میان تصاویر مردمان فقیر در انتظار غذا می گوید: [این عدم خشونت خودش شده خشونت.]
    ونهایت آنكه دیدگاه گاندی و بلكه تمام اعتقادات عرفانی ومتافیزیكی و یا اعتقادات خاص هند را منسوخ شده و پایان یافته ارزیابی می كند آنچنان كه در جهت مخالف مجسمه بودا می گوید:[ هند برای من آغاز نیست نقطه پایان است.]
    هرچند چنین قضاوت و دیدگاهی از جانب كاراكتر مرد قبل از مواجهه با مرد كامل و تفحص تمام در سرزمین ادیان چندان دو از انتظار نمی باشد چرا كه او بعد از ملاقات مرد كامل خود تصریح می كندكه انسان یقین یافته تبدیل به موجودی انارشیست می شود و این چنین تكلیف خود را با قضاوت افكارعمومی مخاطبان در مورد خود مشخص می نماید. در چنین فضای پیشداورانه ای البته جوابی برای سوال اساسی خویش هرگز نخواهد یافت.
    مخملباف برای آنكه خود را از اتهام پیش داوریها رها سازد نقطه مقابل شك وتردید قهرمان مرد را به عنوان قهرمان زن تبلور داده است و زن در پاسخ مرد كه جهان را بدبختی و بی عدالتی تفسیر می كند می گوید:
    [زن: مطمئن باش پاسخ خداوند به اینها سوسیالیسم الهی نیست. وقتی گرسنه ای یه لقمه نون خوشبختی است، وقتی تشنه ای یك قطره آب خوشبختی است، چرت زدن برای آدمی كه خوابش میاد خوشبختی است تو برای آنكه خوشبخت بشی باید یه چیزی از دست بدی نه اینكه به دست بیاری خوشبختی یك خط نیست یك مشتی از لحظه هاست پولدارها خوشبخت نیستند چون به انتها رسیدن فقرا خوشبخت تراند چون اونها با چیزهای كوچیك كوچیك خوشبخت می شند.]
    اما دیدگاه و تفسیرعرفانی مبتنی بر قناعت شرقی زن نه تنها گره ای از مشكل فلسفی مرد نمی گشاید بلكه مشكل را جدی تر می كند چنانكه می گوید: [می گی خدا پولدارها رو دوست نداره اگه دوست نداره پس كی اونها رو خلق كرده پس یا خدا نیست و اگر هست عادل نیست.]
    قهرمان متحیر فیلم فریاد مورچگان نه با استدلال های مادی و زمینی خبرنگار هندی كه برای معجزه تحلیلی كاملاعینی و objective ارائه می دهد ارضاء می گردد و نه نوع نگاه حداقلی و مبتنی بر عرفان شرقی زن و نه حتی از استدلال های عمیق و محكم فلسفی مرد كامل كه با اعتقادات اسلامی نیز به نوعی تفاهم دارد، ارضاء می گردد.
    جریان شناسی و دسته بندی دیدگاه های فیلم :
    1. دیدگاه مكانیكی و ماتریالیستی خبرنگار هندی؛
    2. دیدگاه مؤمنانه و مبتنی بر عرفان شرقی كاراكتر زن؛
    3. دیدگاه فلسفی- عرفانی مرد كامل؛
    4. دیدگاه گروهی از مردم كه زندگی را رنج و قائل به بازگشت چندین و چند باره انسان به دنیا بعد از مردن می دانند؛
    5. دیدگاه مرد آلمانی كه برای ارضاء و قانع ساختن روح كنكاشگر خود به نوعی نماینده غرب مدرن البته از نوع حقیقت یاب آنها است؛
    [زن : آیا حقیقت رو پیدا كردی؟[ ]مرد آلمانی : زندگی ما گارانتی ندارد ولی حداقل اینه كه دنبال دور باطل(پول و شهرت) نرفتی]
    6. دیدگاه كاراكتر مرد ؛
    1. دیدگاه مكانیكی و ماتریالیستی خبرنگار هندی:
    از این منظر آن طور كه مخملباف روایت می كند، جهان نه در یك سیر تكاملی و درحال تغییر، بلكه هر موجودی هر گونه كه هست در نوع خود كامل و معجزه خلقت است چنان كه همه چیز معجزه است: لبخند، زیبایی زن، مشاجره و ... معجزه اند.
    مبدا و معاد در چنین دیدگاهی نه تنها مسئله نیست بلكه اساسا بدان پرداخته نمی شود.
    اعجاز، خارق العادگی، فراتر از معمول بودن و...هر آنچه در چنین معقوله های مطرح گردد در بستره این نگاه بیهوده و احمقانه قلمداد می گردد.
    جهان آنچنان است كه هست و آنچنان كه تو می پنداری ویا می خواهی كه باشد و البته بدیهی است اگر قرار بود پیام فیلم این باشد ضرورت ساخت فیلم به كلی منتفی می گشت. پس آنچه مخملباف در تعقیب آن است و مسئله فیلم اوست، تنها چنین دیدگاهی نمی باشد.
    2. دیدگاه مؤمنانه و مبتنی بر عرفان شرقی كاراكتر زن:
    كاراكتر زن فیلم در تصریح های متفاوت و مستقیم اولاخود را مؤمن به خداوند دانسته و ثانیا در پی اتصال به مركز آرامش و ایمانی قوی و تحولی درونی است.
    مساله زن نه مسئله مرد است و نه عدالت، كه او در پی اتصال به آینده ای درخشان و تولد حقیقتی فراخ تر از آنچه در آن زیست می كند، است.
    شاید اشتباه نباشد اگر بگوییم گذشته مخملباف در ایمان زن تبلور داشته و نگاه عرفانی زن از جمله اعتقادات محسن مخملباف بوده است.
    در چنین نگاهی عشق بازی اگر در خدمت تولد و ایجاد یك موجود درآید و چنانكه از ابزاری بودن خارج گردد نه تنها اشكال است كه تسكینی مذبوحانه و التیامی برای دردهای بشر و نشانه ای از ضعف اوست. خوشبختی در حرمان و وصل است و محرومیت البته ضرورت رسیدن به خوشبختی است.
    در این پندار دغدغه های اجتماعی و عدالت در هیبت و عظمت بعد فلسفی خلقت به اضمحلال می رسد و انسان قوس كرده در این دریای بی نهایت، پناهنده به زورق ایمان خویش به نجوا و گفتمان درونی با خدا خواهد رسید. آنچنان كه مخملباف در پایان برای زن قایقی به اندازه اعتبار ایمانش لحاظ می كند.
    3. دیدگاه فلسفی- عرفانی مرد كامل :
    اما شاید ضعیف ترین برخورد مخملباف در طی جریانات فكری فیلم برخورد او با جریان فكری مرد كامل است.
    در تئوری مرد كامل اكراهی در ایمان و اعتقاد به خداوند وجود ندارد.
    [مرد كامل : اگر بگویی خدا هست، پس هست. و اگر بگویی نیست، نیست.]
    و هركس در درون خود به نوعی خدای خویشتن را پرستش می كند. خود پرستی ، شرك و ایمان به خداوند ارزش است. در نگاه مرد كامل امانیست نه تنها جایگاهی ندارد، بلكه ریشه در خودخواهی های انسان دارد. تفسیر او از خداوند، تفسیری مبتنی بر پایگاه فلسفی مستحكمی است، چنانچه وجودی را نمی توان تصور كرد كه از هیمنه و شكوه وجود خداوندی خارج باشد.
    مرد كامل انسانها را براساس استعداد و باورهای خود به هدایت دعوت می كند و در نگاه وحدت وجودی خویش البته یقین و باور از جمله ضروریات پیمودن دیدگاهش می شود. میزان استحكام ایمان و باور مرد كامل است كه برای قهرمان مرد موضعی جز انفعال و رفتاری آنارشیستی واكنش دیگری به جای نمی گذارد. [كاراكتر مرد : مرتیكه اصلاناقص هم نبود، تو به عنوان مرد كامل ما رو ورداشتی آوردی اینجا] و تمام قضاوت كاراكتر مرد در یك سطر خلاصه می گردد.
    در نگاه مرد كامل ایمان به خداوند به همان راحتی به دست می آید كه تو بگویی خدا هست و به همان آسانی كه انكارش كنی از میان می رود. نه اجباری برای قبولش هست و نه جزایی برای انكارش.
    تو می توانی قبولش كنی و می توانی رهایش سازی. مواجهه كاركتر مرد با مرد كامل آنقدر ابلهانه و از موضع انفعال است كه كارگردان ناگزیر می شود در دیالوگی ناخواسته وضعیت ایمانی كاراكتر مرد را فاش سازد.
    [كاراكتر مرد: من استعداد هیچ ایمانی را ندارم.]
    [مرد: من به دنبال اثبات هیچ چیزی نیستم... از آدم حقیقت یافته فراریم انسان حقیقت یافته فاشیست میشه من اصلاً نمی خواهم درباره خدا و پیغمبر فكر كنم.]
    كاراكتر مرد علی رغم آنچه مخاطب در ابتدا تصور می كند نه انسان در جستجوی حقیقت است كه به دنبال یافتن مسیری برای پایان دادن به تردیدهای فلسفی خود می گردد، بلكه موجودی نیهیلیسم در پی اثبات تئوری انكار خود و تفسیر عالم بر اساس منطقی بیهوده و بی اساس است. این چنین به مصاف دیدگاه های مختلف فكری و تئوری سرزمین عرفان و ادیان می رود آنچنان كه با تبر تحریف به تمركز قوای سای بابا می زند كه از آن جز جوك و فكاهی باقی نمی گذارد و برای جلب افكار عمومی چشم اعتراض بر بی عدالتی عالم بر می افروزد به مصاف مرد كامل می رود و گریزی جز پاك كردن صورت مسئله نمی یابد. به سرزمین مردمانی قائل به رجعت می رود و رنج آنان را به استمداد می طلبد در رنجشان سهیم می شود از گذشته و بازگشت آنان، اندوهشان را فقط بزرگ نمایی می كند و حاصل جمع، جهان را جایگاهی برای شكنجه انسان می یابد.
    و البته نا جوانمردانه به مستند نیز خیانت می كند، ای كاش ژست مستند انگارانه فیلم فریاد مورچگان آنقدر جدی نبود لكن وضعیت روائی مخملباف در فیلم آنچنان است كه مخاطب را به قبول نگاتیوهایش به عنوان ژانری مستند سوق می دهد. و از این انسانی ترین و واقعی ترین نوع سینما چنان مذبوحانه سوء استفاده می كند كه میل مردمان قائل به رجعت انسان بعد از مرگ را به میل خلاصی از زندان زندگی تفسیر می كند . و البته بر مبتدی ترین پژوهندگان دین واضح است كه تمامی ادیان و فرقه های فكری برای مریدان خویش عالمی فراتر و برتر از آنچه در آن زیست می كنند نوید می دهد .
    اگرچه در بعضی از تفكرهای غیر آسمانی عالم مظهر اندوه و بی عدالتی است لكن آنها نیز حتی برای پیروان خویش نوید سفر به سرزمین رهائی را به ارمغان می آورند.
    اما آنچه در فیلم روایت می شود فلاكت مردمانی است كه در دور باطل زندگی خویش گریزی برای تعالی ندارند، نه تنها دریچه ای به سوی آرامش برای آنان باز نیست بلكه در این تنگ نای بی عدالتی و فقر محكوم بر زیستن هستند.
    [پیرزن: می خوام در بنارس بمیرم كه از این دنیا رها بشم.]
    راوی: می دانی این مردم معتقدند كه همه آدم ها دوباره به دنیا میآن، این یك دور خسته كننده زندگیه و اونا خسته اند از این دور جبری رنج آور و اگر در شهر مقدس بمیرند دیگر مجبور نیستند دوباره و دوباره به دنیا بیان دوباره به دنیا آمدن ها و همه رنج ها متوقف می شود.
    هرچند پایان رنج ها در نگاه تئوریكی این مردمان البته جای مسرت و شعف باقی خواهد گذاشت اما چندی نمی گذرد كه راوی مخملباف تئوری قلب شده و تحریف شده خویش را از دهان مرد آلمانی واگویه می كند.
    [مرد آلمانی: اگر این آخرین چیز بود خیلی خوب بود چون همه رنج ها تموم می شد. اما مردن و دوباره زنده شدن اجباریه و رنج وحشتناكیه و ثروت و فقر حتی بعد از مرگ انسانها نیز قابل رویت است. اما این پایان قصه نیست تو دوباره باز خواهی گشت با تمام رنجهایی كه كشیده ای و این تولد و مرگ یك دور جبری باطل و وحشتناكی است برای این مردم، و می خواهند از آ ن بیرون بیایند ولی نمی توانند.]
    شهر مقدس آخرین منزلگاه كاراكتر مرد فیلم است، و آخرین نتیجه ای كه از خلقت آدم و جهان هستی می گیرد، بارش نكبت و طنز احمقانه ای بیش نیست.
    در نگاه مخملباف انسان محصور بودن و مجبور به رنج است و گریزی برای او نیست. در نهایت همسرش و پیرزن هر كدام به میزان ایمان و باور خود به هر متعلّقی، معلَّق و رهاشده در میان دریای متزلزل و بی ثبات پندارهای خود باقی می مانند و مردان سفیدپوش ایستاده در ساحل، نفیر اعتراض بر لب، فریاد زنان به شكایت خلقت و خلق خداوند می روند. آنچه در واپسین لحظات پایانی فیلم باقی می ماند تنها فریاد اعتراض و پرخاش انسان از بیچارگی و جبر به زیستن است. ایمان و باور چه از نوع كاراكتر زن فیلم و چه از دیدگاه پیرزن، جز مركبی كوچك و معلق در میان دریای متلاطم بی ثباتی، چیز دیگری نمی باشد.
    سفیدپوشان پایان فیلم چه لیدرهای مذهبی و توجیه گران خلقت باشند و یا معترضان شكاك از نوع كاراكتر مرد علی ای حال آنچه ختم كلام می كند صدای شیپور اعتراض و ناله وار آدمی است.
    اما آنچه مخاطب را گمراه خواهد كرد و تصور یك فیلم سنگین فلسفی را برایش ایجاد می كند نه پیچیدگی و عمق دیدگاه كارگردان است بلكه بلاتكلیفی و حتی ندانستن پایگاه فكری منظمی از جانب كارگردان است. قهرمان مرد فیلم زمانی از عدالت اجتماعی فقر و ثروت، بودن یا نبودن، وجود خدا یا عدم او، و زمانی از فوران آزادی و عشق و بندگی می گوید.
    [قهرمان مرد: در خلاء آن قدر می خواستم اسیرت بشم، بسمه آزادی. نمی تونم دیگه ]
    زمانی خدای خود را به خلقتی ننگین و احمقانه متهم می كند و زمانی برای خلق زن و شراب او را تحسین می كند. زمانی از خطرهای ایمان و باور سخن می گوید. [مرد: انسان كه ایمان بیاره آنارشیست می شه من از ایمان متنفرم.]
    و زمانی خود به زن و شراب ایمان می آورد و حتی او را تقدیس می كند.
    [مرد: چه خوشگلی - چه خوب شد كه زنی من اگر می دونستم تو این هستی كه همیشه به تو ایمان داشتم، اصلاً تقصیر تو بود كه تو كله من به جای شراب عقل گذاشتی - موقعی كه تو نیستی... گاو هم ادعای خدایی می كند.]
    و زمانی هم تئوری سیاسی عدم خشونت و استراتژی گاندی را به تمسخر می گیرد.
    زمانی از نبودن عدالت در جهان توسط خدا اعتراض می كند و زمانی خود امكان فلسفی عدالت را برای هستی منتفی می بیند.
    [زن: من قاتلم چون كه راه می رم، خدایا مورچه ها رو ببر كنار چون كه باید راه برم. یك مورچه ات مرد دو مورچه سه، چهار، پنج خدایا فریاد شونو می شنوی مرگ مورچه ها متاثرت نمی كند.] و البته هر از گاهی نیز چون آگهی بازرگانی میان سریالهای تلویزیونی به تقدیس اسطوره ای ساخته خود و ماندگار برای بشریت می پردازد و كاراكتر زن را گل اندود می كند كه مثلاگفته باشد ما اسطوره از واقعیت می سازیم و نه از خیال. و البته ذهن ناقص و قاصر بنده نفهمید كه فی الحال سلمنا این چه مشكلی را برطرف می كند؟!!
    تولد اسطوره ها از عالم واقع در واقعی ترین نوع خود متاثر از خیال سازنده و فرهنگ عمومی جامعه است چرا كه اسطوره های واقعی ارزش تندیس شدن نداشته است و آنچه انگیزه ساختن چنین اسطوره ها و تندیس هایی برای مردمان بوده است افزودن خیال و آمال مردمان در آنها بوده است .
    به هر حال هرچه كه بود از دیدگاه حقیر این فیلم مجموعه جكهای فلسفی سینمایی بود كه آقای مخملباف آن را كشیده بودند و تنها كاری كه از مخاطب بر می آید خندیدن به سكانس های فكاهی ایشان است چنانچه در صحنه ای با بك گراند توربینهای تبدیل انرژی باد به الكتریسته. كاراكتر مرد در حالی كه به دیدن مرد كامل می رود می گوید: [اگر وایسی قربانی زندگی مورچه ها می شی. اگر بری با هر قدمت یك مورچه را می كشی، چه فرقی می كند كشتن گوسفند و خوردن گوشت با كشتن مورچه.] و البته شاید مخملباف با بك راند این صحنه می خواهد بگوید یك وقت تصور نكنید این تبدیل انرژی باد به الكتریسته، كشتن و زنده شدن، نوعی كمال برای عالم است بلكه این جبر و نقص عالم است. این كه ماده از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود و سكون و انفعال بر عالم حكومت نمی كند! نه تنها تكامل و كمال نیست كه نقص ایراد بر خلقت عالم است؟!!
    و البته جانب عدالت رعایت شود زمانی از این دریچه فكری كه تنفس فیزیكی نشانه حیات آدمی باشد و عدم تنفس نشانه مرگ و نابودی نگاه شود و وقتی قرار باشد همه یك شكل از یك نوع، یك جور لباس، یك جور غذا، یك جور مسكن، بی هیچ تفاوتی(چون كوچكترین تفاوت بی عدالتی است) ، تمام تفاوت ها و تنوع عالم به نوعی نقص تفسیر می شود و با این منظر و تفكر پایه كارگردان حق دارد كه دنیا را غیر از این حالت احمقانه ببیند. باید هم از پدر شدن بهراسد، چرا كه در دنیایی كه حتی داشتن پول و زیستن و تولد و مرگ و بیماری میتواند دلیل بر بی عدالتی خداوند شود چه خوب بود محسن عزیز زودتر از اینها به فكر جلوگیری از تولد كودكانش می افتاد. به هر تقدیر آنچه باعث شد برای فیلم پر از اشكالات فنی فریاد مورچگان كه بیشتر به یك مقاله اعتراضی شباهت داشت تا یك فیلم داستانی و یا حتی مستند مطلب بنویسم و دقت خواننده عزیز را مصروف سازم، گذشته مخملباف است كه او همچنان وامدار ارزش ایمان قبلی خویش است. فریاد مورچگان فریاد مخملباف های زمان است كه از منظر مورچه ای خود به تماشای عالم نشسته اند و فریاد انسان امروزی كه اگر فریادی شاید و یا باید لاجرم فریادی رساتر، محكمتر، عاشقانه تر و علمی تر است چرا كه فریاد فریاد انسان است نه مورچگانی به هیبت انسانی.
    
    
    
 روزنامه رسالت، شماره 6431 به تاریخ 28/2/87، صفحه 7 (حرف امروز)
آیا در منابع تاریخی کُرد یک قوم بوده است؟
كیستی اهل بیت(ع)
تفاوتهای اعتقادی بین شیعه و سنی را به طور كامل توضیح دهید و دلایل برتری شیعه نسبت به سنی را به طور كامل بگویید؟
نقل و انتقالات لیگ برتر 96-97
آیا «زرتشت» تنها پیامبر ایرانی بود؟
تصاویر برتر جهان در بهار ۹۶
حادثه تروریستی مجلس از نگاهی دیگر/ باید پروتکل‌های امنیتی را تغییر داد
نماینده مجلس آمریکا حمله داعش در تهران را مفید دانست!
عذرخواهی رسمی فدراسیون‌فوتبال عربستان
مادر چه اندازه بر انسان حق دارد؟
چه كسی نباید قاضی شود؟
چرا نباید به كسی كه به ما خیانت كرده، خیانت كنیم؟
كسی كه سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد، نزد خدا و رسولش چگونه است؟
علت نامگذاری ماه رمضان چیست؟
جملات زیبای رهبر عزیز انقلاب در مورد بسیج
سخنان امام خمینی (ره)درمورد بسیج
لینک 21 فیلم از حکیم ارد بزرگ
رقص مرد چه حکمی دارد؟
در این خانه نماز نخوانید!
ترمز درجای دولت یازدهم در امر راه سازی روستایی در بشاگردِ محروم +تصویر
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.